آرزو نوشته های یک بیمار روانی

الهه ي مرگ را

 

با همه ي وجودم فرياد مي كنم ...

 

تا روح به زنجير كشيده ام را

 

از چنگال اين قفس استخواني تاريك

 

نجات دهد

 

و در فضا پراكنده كند

 

 

 

مرگ مي نويسم و گرم مي خوانمش ...

 

همچون آينه اي كه همه ي وجودم را وارونه مي كند .

 

كسي چه مي داند . شايد اين وارونگي را به اين زندگي تاريك منعكس كند تا سپيد شود .

 

احساس سرماي بدي جمجمه ام را به آتش كشيده است ،

 

مثل گدازه هاي مذابي كه از سفيدي چشمانم سرخ مي شود و از درون به آتشم مي كشد .